به او گفتند شاعر را بيازار

كه شاعر در جهان ناكام بايد

چو بيند نغمه سازي رنج بسيار

سخن بسيار نيكو مي سرايد

به او آزار دادن ياد دادند

بناي عمر من بر باد دادند

از آن پس ماه من نا مهربان شد

ز خاطر برد رسم آشنايي

غم من ديد و با من سر گران شد

مرا بگذاشت با رنج جدايي

مرا در رنج دادن سخت جان ديد

جفا را لاجرم از حد فزون كرد

فغان شاعر آزرده نشنيد

دل تنگ مرا درياي خون كرد

چنان از بي وفايي آتش آفروخت

كه سر تا پاي مرغ نغمه خوان سوخت

نگفتندش كه درد و رنج بسيار

دمار از روزگار دل درارد

دل شاعر ندارد تاب آزار

كه گاه از شوق هم جان مي سپارد

بدين يان خاطر ما را شكستند

زبان نغمه ساز عشق بستند


 

نوشته شده توسط مهدی در 86/03/31 ساعت 12:6 موضوع | لینک ثابت