
به او گفتند شاعر را بيازار
كه شاعر در جهان ناكام بايد
چو بيند نغمه سازي رنج بسيار
سخن بسيار نيكو مي سرايد
به او آزار دادن ياد دادند
بناي عمر من بر باد دادند
از آن پس ماه من نا مهربان شد
ز خاطر برد رسم آشنايي
غم من ديد و با من سر گران شد
مرا بگذاشت با رنج جدايي
مرا در رنج دادن سخت جان ديد
جفا را لاجرم از حد فزون كرد
فغان شاعر آزرده نشنيد
دل تنگ مرا درياي خون كرد
چنان از بي وفايي آتش آفروخت
كه سر تا پاي مرغ نغمه خوان سوخت
نگفتندش كه درد و رنج بسيار
دمار از روزگار دل درارد
دل شاعر ندارد تاب آزار
كه گاه از شوق هم جان مي سپارد
بدين يان خاطر ما را شكستند
زبان نغمه ساز عشق بستند
نوشته شده توسط مهدی در 86/03/31 ساعت 12:6 موضوع | لینک ثابت

دلم می خواست عشقم را نمی کشتند
صفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود می دیدند
چنین از شاخسار هستی ام آسان نمی چیدند
به باد نامرادی ها نمی دادند
به صد یاری نمی خواندند
به صد خواری نمی راندند
چنین تنها به صحرا های بی پایان اندوهم نمی بردند...
دلم می خواست یک بار دگر او را کنار خویش می دیدم
به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم
دلم یک بار دگر همچو دیدار نخستین
پیش پایش دست و پا می زد
شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو می کرد
غم گرمش نگاهگاه دلم را جستجو می کرد
دلم می خواست دست عشق چون روز نخستین
هستی ام را زیر و رو می کرد...
نوشته شده توسط مهدی در 86/03/24 ساعت 15:23 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

روز هایی که بی تو می گذرد
گرچه با یاد توست ثانیه هاش
آرزو باز می کشد فریاد:
در کنار تو می گذشت ای کاش
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY